|
مقاطعي از اردو. مي دونيد اگه يه استاد براي دانشجوي پزشكي از اول تا آخر يك استخون رو جزء به جزء نشون بده و توضيح بده چي مي شه؟ بي مزه مي شه. به همين خاطر هم مي آد چيزي به اسم سطح مقطع عرضي يا طولي يا ... رو بهش نشون مي ده و توضيح مي ده. ديدم بد نيست سطح مقطع هايي عرضي، از اردويي كه يكي دو هفته پيش رفته بوديم بنويسم. اون سطح مقطع هايي كه ارزش خوندن داشته باشن و بي مزه نشن. سطح مقطع اول: از تجربه كردن خوشم مي آد. حتا به قيمت تك افتادن. وقتي به اين ها فكر مي كردم كه با هر قدمي تعداد پله ها بيشتر مي شد.4-5-6-5-4-4-5-4-4-3-3-3-2-2-2-1-1- روي پله برقي معكوس رفتن هم لذتي داره ها! سطح مقطع دوم:از پله هاي كوه سنگي بالا مي ريم. بالاي بالا، 7-8 تايي شهيد گمنام رو دفن كردن. هيچ وقت در كنار قبر يه شهيد حس خوبي نداشتم. نوعي شرم زدگي و ترس. اولي از اين كه در مقابل كاري كه اون ها براي ما كردن هيچ كاري براشون نكرديم. دومي از اين كه اگه موقعيت مشابهي پيش بياد، چه خواهم كرد. دور زدن مداوم هواپيماي داداش ملا دوباره همه چيز رو عادي كرد. عادي عادي. سطح مقطع سوم: رزاقيان داشت مي گفت اين روزها چقدر آهنگ ها تكراري شدند. محمودي كه وسط ماشين به سختي تعادل خودش رو حفظ مي كرد به من نزديك شد و گفت: تكراري شديم. سطح مقطع چهارم: چند نفر طبقه ي پايين موزه ي حرم داشتن ناشيانه يك داربست فلزي بزرگ رو جابه جا مي كردن. جايي درست كنار درهايي با عظمت 7-8 متري و با قدمت 200-300 سالگي. سطح مقطع پنجم: از پيتزا شلمان برگشتيم و نيمه شب، پشت در مونديم.تازه فهميدم كه از اون هايي كه فكر مي كنن باكلاسن متنفرم، اما بدترش اين كه حالم از اون هايي كه فكر مي كنن بقيه به كلاسشون لطمه مي زنن به هم مي خوره. شايد توي دنيا دوست داشتني تر از آقا رضا گيرم نياد. سطح مقطع ششم:رفتيم طرقبه و من دور از چشم بچه ها و فروشنده دستم رو تا آرنج توي گوني شيرين گندمك فرو مي كنم. "آقا پسر چيزي مي خواي؟" ...500 تومن، به همراه نيم ساعت وقت براي تموم كردن اون همه شيرين گندمك، هزينه ي لذت بردن از لمس شيرين گندمك. سطح مقطع هفتم: اتوبوس مي ايستد. دست به آبي و وضويي و نمازي و شامي. خودمونيم نون و پنير و موز هم عالمي دارد! سطح مقطع هشتم: توي رو دربايستي از ماشين باباي رضوي سر اطلسي پياده مي شيم. من و آقا رضا. و فك هامون تا آسفالت باز مي شن وقتي مي فهميم اونا درست مسير ما رو مي رفتن. درست مسير مارو. حالا من هستم و آقا رضا و طول 24 متري. سطح مقطع نهم: آقا رضا پدرم رو در مي آرده تا خونه شون بمونم. آخه هر دو مثل هم هستيم. از اردو برگشتيم، اما خانواده ها همون جايي هستن كه ما بوديم. تك هستيم و تنها. آقا رضا زياد اصرار مي كند. اما خب... به خونه ي خالم زنگ زدم و سر صبح بيدارشون كردم. زشته اگه نرم. مي رم. هرچي فكر مي كنم مطمئن تر مي شم كه مسير ي كه تنها طي بشه طولاني تره. نزديكي هاي آخر 24 متري كپ مي كنم. انگاري گيجم. يعني خونه ي خاله از كدوم وره؟ |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
دیروز صبح ماشین رو (به تنهایی) بردم و بنزین زدم.
شاید خنده دار باش اما عجیب حس مردانگی کردم(منظور مرد بودنه نه مروت و ...*) از ماشین پیاده شدم و کارت رو داخل دستگاه گذاشتم و بنزینی و کارت رو برداشتم و حساب کردم و ... از این جور کاراخوشم میاد٬ از بنزین زدن و میوه جدا کردن و ماشین روندن و قاطعیت و دست پر وارد خونه شدن و قرض دادن و چک رو پول کردن و پشت نویسی تراول و امضا کردن و .... ته تهش از مرد شدن. اصولا وقتی دست های پهن و مردونه ی پدرم رو می بینم از داشتن دستای پسرونه ی خودم خجالت می کشم. و در مقابل سبیل مردونه ی پدرم از هفت تا نیم شاخ پشت لبم که روی هم هشت بیل هم نمی شه. خلاصه با این که مرد شدن هم مثل بزرگ شدن و پیر شدن و ... باعث می شه قسمتی از سن انسان تموم بشه ٬ اما مشتاقانه منتظر مرد شدن به تمام معنا هستم. یعنی لحظه ی پایان پروسه ی مردشدن. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *. البته مردانگی خودش جزئی از مردانگی هستش! **. درگذشت معلم تاریخمون آقای ابوالقاسمی رو تسلیت می گم. بد نیست فاتحه ای بخونین.
|
|
+ يادداشت شده در
ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
الف) ديشب بدجور خوشحال بودم. بدجور. آخه چيزهاي زيادي فهميدم... كه هنوز خدايي هست، هنوز انسانها رو، من رو دوست داره، هنوز ... نمي دونم. شايد خدا همه رو يه اندازه دوست داره و شايد بعضي ها رو بيشتر و شايد.... اما مي دونم من رو اونقدر دوست داره كه به خاطرش تمام عمر خوش حال باشم... و وقتي اين خوشحالي در يك شب خلاصه بشه.... ب) ديشب حالم گرفته بود. نمي تونستم يه جا بشينم. اين ور و اون ور مي رفتم. فكر مي كردم اونم به هيچي! دلشوره داشتم. نگراني. ناراحتي. ... ملا مي گفت شايد اين همون درد هجران باشه چراكه: يار ما كز عرش هردم سجده بر او مي رود / بين ما تا او فراق اندر فراق افتاده بود. نمي دونم. شايد هم مي دونم. شايد هم اين درد، درد هجرانه... اما نه اوني كه ملا مي گفت.. نه اون هجران. پي نوشت: اشتباه نكردين. هردو رو يك نفر نوشته بود. هر دو هم مربوط مي شد به يك شب. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|